Sunday, August 23, 2009

روزگار بی مرهم می گذرد بی درد نه.
این ننگ، تمام بهتر.

دلیل آشنایی تئاتر، دلیل جدایی تئاتر



تئاتر تبدیل شد به صحنه ی کابوس من.

و تو هر روز این دیالوگِ مرگ مرا هزار هزار بار در آن تکرار کردی که "گستاخ دروغباف تو بودی که با چشمان معصوم و حیله گرت تمام دین و دنیای مرا بر باد دادی، نفرین خدا بر تو."

اکران همه روزه در تئاتر شهر



گفته بودی که همین نزدیکی ها بازی می کنی،اما اکنون چرا میان قبرها به دنبالت می گردم کودکم؟
و هنگامی که او قدم برداشت، تنها یک قدم دورتر...تمام جهان فرو ریخت، زیر آوار، این صدای خسته ی من است که مرگ را فرا می خواند اما حتی اینجا هم به جای فرشته ی مرگ سگ ها مرا می یابند.
این چگونه تقدیریست؟

Thursday, August 20, 2009

و آیا می آید روزی که ما تنهایی خود را او پر کنیم؟
خدایا چشم باز کن و ببین که من - همان بنده ای که نیت پاکی داشت و برای تو می خواست چاک شود- به کجا رسیده به چه کثافتی کشیده شده.
پس کجایی خدای بزرگ این جهان که ناامید شدن از تو کفره
نگاهی به من بنداز
می بینی به کجا رسیدم؟
اصلا بیداری؟
اصلا هستی؟
وای خدای من بزرگیتو بهم نشون بده ازت خواهش می کنم.
راهی برای خوب زندگی کردن در این دنیای کثیف نیست جز کثیف شدن.

Monday, July 27, 2009

what we wished ?
look now what we have...
Damn...
من خالی از عاطفه و خشم
گیج . مبهوت بین موندن و نموندن
.....
گریمون هیچ خندمون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیر ازاون هیچ
از زبری دستاش فهیمدم که باز خونه تکونی داشتیم
همین عید امسال فقط 12روز آشپزخونه رو تمیز می کرد،واللا

Saturday, July 25, 2009

حتی با عینک قرمز هم درختان را سبز می بینیم
...زندگی جز انتخاب نیست

Wednesday, July 22, 2009


و روزگار فرمان داد

اعدامش کنید"
"شکنجه کافی است
در پیچش عاشقانه نیلوفر نیز گاهی دست بردیم

...آیا عشق کافی نیست برای صعود

D for death
sometimes you find her,
sometimes you are not there to find her,
sometimes you dont want to be there to find her,
sometimes you wish she wasnt there,
sometimes you prefer not to find her,

while you dont know she is dead so you can help her by non of above...

....یادش خوش زمانی تنها دل مشغولیمان غذا بود و یگانه ترسمان وحوش
فراغتمان عشق بازی بود و خانواده

حال تو اکنون را برمی گزینی که بی فراغت، فارغ از خودی یا آن روزگار ِ نازنین را که فارغ از دنیا سرشار می گذشت؟

به "ما" که من اندیشم عظمت راه در پیش را می بینم
چقدر کوچکم
چقدر حقیرم
...چقدر ناتوانم
چون گمشده ای میان پاییز جنگل
اجبار ، اتفاق، یا سرنوشت هیچ کس مرز این سه را نمی تواند مشخص کند

Monday, July 20, 2009



خواب به چشمانم نمی آید و ماه زشتی این روزگار را روشن تر کرده است. تو نیستی که برایم بگویی از خوبی های گه گدار زندگی تا بی دلیل نفس کشیدن را ترک کنم...
اما نیستی و این نبود تو انتظار آمدنی از پی ندارد ما بی همیم.
شب ها از غمت میگریم و تو را در آغوش این روزگار بی همه چیز هم چون خود تنها می بینم
چگونه آسوده بیاسایم هنگامی که طوفان از هر سو ما را احاطه کرده؟

چقدر احساس تنهایی می کنم...
شهر درندشت وغم درآمیخته اند.

Saturday, March 7, 2009

عجب دنیای گندیه
داره می باره هر روز برام
اینجا ایران