خواب به چشمانم نمی آید و ماه زشتی این روزگار را روشن تر کرده است. تو نیستی که برایم بگویی از خوبی های گه گدار زندگی تا بی دلیل نفس کشیدن را ترک کنم...
اما نیستی و این نبود تو انتظار آمدنی از پی ندارد ما بی همیم.
شب ها از غمت میگریم و تو را در آغوش این روزگار بی همه چیز هم چون خود تنها می بینم
چگونه آسوده بیاسایم هنگامی که طوفان از هر سو ما را احاطه کرده؟
اما نیستی و این نبود تو انتظار آمدنی از پی ندارد ما بی همیم.
شب ها از غمت میگریم و تو را در آغوش این روزگار بی همه چیز هم چون خود تنها می بینم
چگونه آسوده بیاسایم هنگامی که طوفان از هر سو ما را احاطه کرده؟