Sunday, August 23, 2009

روزگار بی مرهم می گذرد بی درد نه.
این ننگ، تمام بهتر.

دلیل آشنایی تئاتر، دلیل جدایی تئاتر



تئاتر تبدیل شد به صحنه ی کابوس من.

و تو هر روز این دیالوگِ مرگ مرا هزار هزار بار در آن تکرار کردی که "گستاخ دروغباف تو بودی که با چشمان معصوم و حیله گرت تمام دین و دنیای مرا بر باد دادی، نفرین خدا بر تو."

اکران همه روزه در تئاتر شهر



گفته بودی که همین نزدیکی ها بازی می کنی،اما اکنون چرا میان قبرها به دنبالت می گردم کودکم؟
و هنگامی که او قدم برداشت، تنها یک قدم دورتر...تمام جهان فرو ریخت، زیر آوار، این صدای خسته ی من است که مرگ را فرا می خواند اما حتی اینجا هم به جای فرشته ی مرگ سگ ها مرا می یابند.
این چگونه تقدیریست؟

Thursday, August 20, 2009

و آیا می آید روزی که ما تنهایی خود را او پر کنیم؟
خدایا چشم باز کن و ببین که من - همان بنده ای که نیت پاکی داشت و برای تو می خواست چاک شود- به کجا رسیده به چه کثافتی کشیده شده.
پس کجایی خدای بزرگ این جهان که ناامید شدن از تو کفره
نگاهی به من بنداز
می بینی به کجا رسیدم؟
اصلا بیداری؟
اصلا هستی؟
وای خدای من بزرگیتو بهم نشون بده ازت خواهش می کنم.
راهی برای خوب زندگی کردن در این دنیای کثیف نیست جز کثیف شدن.