skip to main | skip to sidebar

lost in forest

sometimes there is nothing to say

Monday, July 20, 2009


چقدر احساس تنهایی می کنم...
شهر درندشت وغم درآمیخته اند.
the lonely girl grayin at 13:40
Newer Post Older Post Home

Blog Archive

  • ▼  2009 (23)
    • ►  August (8)
    • ▼  July (14)
      • what we wished ?look now what we have...Damn...
      • من خالی از عاطفه و خشمگیج . مبهوت بین موندن و نمون...
      • از زبری دستاش فهیمدم که باز خونه تکونی داشتیمهمین ...
      • حتی با عینک قرمز هم درختان را سبز می بینیم
      • ...زندگی جز انتخاب نیست
      • و روزگار فرمان داد اعدامش کنید" ...
      • در پیچش عاشقانه نیلوفر نیز گاهی دست بردیم...آیا عش...
      • D for death
      • sometimes you find her,sometimes you are not there...
      • ....یادش خوش زمانی تنها دل مشغولیمان غذا بود و یگا...
      • به "ما" که من اندیشم عظمت راه در پیش را می بینمچق...
      • اجبار ، اتفاق، یا سرنوشت هیچ کس مرز این سه را نمی ...
      • خواب به چشمانم نمی آید و ماه زشتی این روزگار را رو...
      • چقدر احساس تنهایی می کنم...شهر درندشت وغم درآمیخته...
    • ►  March (1)