skip to main | skip to sidebar

lost in forest

sometimes there is nothing to say

Sunday, August 23, 2009

و هنگامی که او قدم برداشت، تنها یک قدم دورتر...تمام جهان فرو ریخت، زیر آوار، این صدای خسته ی من است که مرگ را فرا می خواند اما حتی اینجا هم به جای فرشته ی مرگ سگ ها مرا می یابند.
این چگونه تقدیریست؟
the lonely girl grayin at 16:09
Newer Post Older Post Home

Blog Archive

  • ▼  2009 (23)
    • ▼  August (8)
      • روزگار بی مرهم می گذرد بی درد نه.
      • این ننگ، تمام بهتر.
      • دلیل آشنایی تئاتر، دلیل جدایی تئاتر
      • گفته بودی که همین نزدیکی ها بازی می کنی،اما اکنون ...
      • و هنگامی که او قدم برداشت، تنها یک قدم دورتر...تما...
      • و آیا می آید روزی که ما تنهایی خود را او پر کنیم؟
      • خدایا چشم باز کن و ببین که من - همان بنده ای که نی...
      • راهی برای خوب زندگی کردن در این دنیای کثیف نیست جز...
    • ►  July (14)
    • ►  March (1)