skip to main
|
skip to sidebar
lost in forest
sometimes there is nothing to say
Monday, July 27, 2009
از زبری دستاش فهیمدم که باز خونه تکونی داشتیم
همین عید امسال فقط 12روز آشپزخونه رو تمیز می کرد،واللا
Newer Post
Older Post
Home
Blog Archive
▼
2009
(23)
►
August
(8)
▼
July
(14)
what we wished ?look now what we have...Damn...
من خالی از عاطفه و خشمگیج . مبهوت بین موندن و نمون...
از زبری دستاش فهیمدم که باز خونه تکونی داشتیمهمین ...
حتی با عینک قرمز هم درختان را سبز می بینیم
...زندگی جز انتخاب نیست
و روزگار فرمان داد اعدامش کنید" ...
در پیچش عاشقانه نیلوفر نیز گاهی دست بردیم...آیا عش...
D for death
sometimes you find her,sometimes you are not there...
....یادش خوش زمانی تنها دل مشغولیمان غذا بود و یگا...
به "ما" که من اندیشم عظمت راه در پیش را می بینمچق...
اجبار ، اتفاق، یا سرنوشت هیچ کس مرز این سه را نمی ...
خواب به چشمانم نمی آید و ماه زشتی این روزگار را رو...
چقدر احساس تنهایی می کنم...شهر درندشت وغم درآمیخته...
►
March
(1)